تبليغاتX
یک سایه غریبه

تقدیم به رویای ذهن و قلبم (م)

  

به خدا همیشه از خدا میخوام، لحظه ی جدایمون سرنرسه

تا همیشه پا به پای هم باشیم اما ،این کوچه به آخر نرسه

نگو تا ابد باید تنها باشم ،آرزوهای منو ازم نگیر

من میخوام با تو باشم، با خود تو

 عشق من ،عشقمو دست کم نگیر

عشقمو دست کم نگیر

این همه شادابی یه روزی حروم میشه

 کوچه هم تموم نشه،عمرمون تموم میشه

تا ابد با من باش، همه ی هستی من

هستی مو ازم نگیر، حرف رفتن رو نزن!..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 1:22  توسط تاریکی | 


آدم به آدم

این روزها

کسی به کسی نمی رسد

کمی چای که می نوشی

فکر می کنی

دنیا چقدر کوچک می شود

اندازه ی همین کف دست

یا این رگ کوچک که دارد هی بالا و پایین می پرد

نگاهش که می کنی

سرت گیج می رود

میان این خطوط سر در گم

گم می شوی

خط اول را دیده ندیده

خط بعدی شروع می شود

خط بعدی

خط

 بعدی

خطِ

...

خط روی خط می افتد

-       - الو

-      -الو

-      صدا به صدا نمی رسد

-       آدم به آدم

...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:29  توسط تاریکی | 

از دور

از بسیار دور

به سوی تو می‌آیم

به ناگاه اگر بعدی میان موهایت دوید

اگر نامت را شنیدی

و پشت سر کسی‌ نبود

اگر سنگی‌ به شیشه نشست

با لبخندت کلکین را باز کن

چرا که من باز آمده ام

تشنه تر

شوریده تر

از دور

از بسیار دور...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:28  توسط تاریکی | 

از خانه بیرون می زنم

و "خودم" را پشت در جا می گذارم

"خودم" که مدام فکر می کند

"خودم" که مدام کلافه است

"خودم" که خودش را میان کتابها پیدا نمی کند

که میان شعرها نیست

در قصه ها جایی ندارد

"خودم" که مدام دنبال خودش می گردد

 

"خودم" را پشت در می گذارم

و از خانه بیرون می زنم

 

مثل زنان دیگر

پشت ویترین مغازه ها می ایستم

و ساعت ها

         به لباس ها و عطرها  و جواهرات زل می زنم

مدام پولهایم را می شمارم

     و فکر می کنم برای دیوار خالی اتاق نشیمن

کدام تابلو خوب است؟

فکر می کنم

باید کتاب آشپزی بخرم

و برای نهار برنامه غذایی بریزم

فردا شب باید به خاله ام سری بزنم

و باید مادرم را برای شام دعوت کنم

باید

باید

کتاب جدیدی بخرم

شاید "خودم"را

میان برگهایش پیدا کردم

باید

باید به خانه برگردم

"خودم" در خانه تنهاست...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:26  توسط تاریکی | 

این درد مشترک من و توست که گاهی نمیتوانیم در چشمهای یکدیگر اتراق کنیم وفنجانهای چای بنوشیم و ورد خوشبختی را به هم نشان بدهیم.

گاهی آنقدر دیر می آیی که حتی آخرید ستاره هم رفته است و صبح همه ی خیابان ها را بیدار کرده است و با لباسها و کفشهای خواب آ لود که نمی توان از غزلهای سلیمان گفت.

این آه

         مشترک من و توست که در حسرت قدم زدن در باغ بلورین عشق از سینه مان بر می خیزد.

با این واژه های خسته که نمی توان ترانه ی پر شور زندگی را سرود .با چشمهایی که سروها وقوها را ندیده که نمی توان اشک شوق ریخت.

                                                                 من جهان را روی نفس یک پرستو نقاشی می کنم

                      من همه ی دریا را پشت پلکهایم گرد می آورم .

                                       همه ی جنگل را روی پیراهنم جای میدهم .

آیا تو میتوانی برایم آواز بخوانی که به یاد بیدهای مجنون بیفتم؟

            آیا میتوانی غریب ترین عاشق را به من نشان بدهی؟

                            آیا میتوانی بگویی وقتی که خسته ام کدام غزل حافظ را بخوانم؟

                                         به من بگو وقتی دلم گرفته است به کدام آیینه باید خیره شوم؟

این افسوس من و توست که سراسر خانه را رنگی از ابهام زده است.

دلم می سوزد

                    برای تمام انسانهایی که انسانیتشان را به بهای ناچیز به حراج می گذارند.

برای تمام دلهای سرگردان که در کوچه پس کوچه های غروب

                                وبرای تمام گمشدگانی که نمیدانند باید خود را درکجا جستجو کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:23  توسط تاریکی | 

salam dostane man omidvaram ke haleton khob bashe man tariki hastam to in chand sal sakht tarin zamane zendegim bod shaiadam hanoz edame dashte bashe ei baba mardeo sakhti albate kheili sal gozashte manam to zendegim kheili chizaro tajrobe kardam ham khob ham bad alan 22salame ie ensani hastam ke ro paie khodamam say konid to zendegiton tajrobehaie khob be dast biarid chon mese achar faranse to zendegiton be dard mikhore omidvaram movafagh bashid.saie tanha    a

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:10  توسط تاریکی | 

اى بى نشانه‏ اى كه خدا را نشانه‏ اى

هر سو نشان توست، ولى بى نشانه ‏اى

اى روح پر فتوح كمال و بلوغ و رشد

چون خون عشق در رگ هستى روانه‏ اى

با ياد روى خوب تو مى‏ خندد آفتاب

بر خاك خسته رويش گل را بهانه ‏اى

اى ناتمام قصه شيرين زندگى

تفسير سرخ زندگى جاودانه‏ اى

تصوير شاعرانه در خود گريستن

راز بلند سوختن عارفانه‏ اى

هيهات، خاك پاى تو و بوسه ‏هاى ما؟!

تو آفتاب عشق بلند، آستانه‏ اى

در باور زمانه نگنجد خيال تو

آرى حقيقتى بحقيقت فسانه‏ اى

زهراى پاك اى غم زيباى دلنشين

تو خواندنى‏ ترين غزل عاشقانه ‏اى

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:4  توسط تاریکی | 

نمي دونم نازنينم كدوم حرف من تورو ازورد

 

يا كد ترانه ي من تو رو مثل گلي پژمرد

 

نمي دونم نمي دونم چي گفتم كه تو شنيدي

 

چه خطاي سر زد ازمن كه تو ازمن دل بريدي

 

اگه روزي تو نباشي بين ما راهي نباشه

 

نمي دونم كي مي تونه برام مثل تو باشه

 

اگه روزي تو  نباشي يا بري از من جدا شي

 

نمي دونم تو مي توني عاشقي دو باره باشي

 

اين پرنده دل من نمي تونه پر بگيره

 

تو رو مي خواد در كنارش تا بالو پر بگيره

 

اخه نيست پر نگيره پشت ابرا رو نبينه

 

حيف نيست  اينجا  تك و تنها تو قفس تنها بشينه 

 

                                                                  تا بميره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:2  توسط تاریکی | 

صداي سنگين سكوت

 

در ذهن خسته ام مي شكند

 

از خويش دور افتاده ام ليكن...

 

چراغي در دور دست وجودم

 

سوسو مي زند

 

كسي فرياد مي زند

 

با صداي بي صدا

 

آري اين صداي سكوت است

 

كه مي شنوي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:33  توسط تاریکی | 

گفتم تو شيرين مني؟گفتي تو فرهادي مگر؟------

گفتم خرابت مي شوم---گفتي تو ابادي مگر؟------

گفتم اسيرت مي شوم----گفتي تو ازادي مگر؟-----

گفتم صدايم مي شنوي؟----گفتي تو فريادي مگر؟-----

گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلداري مگر؟----

گفتم که رخه من ببين-----گفتي که زيبايي مگر؟------

گفتم که اين شعرم بخوان---گفتي که سلطاني مگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط تاریکی |